پاورقی
سلام سال نود با همه خوبی ها و سختیهاش تموم شد. روزای اخر سال اونقدر سرم شلوغ بود که حتی وقت سر زدن به دوستای گلم رو هم نداشتم با اینکه دلم برای تک تکتون خیلی زیاد تنگ شده بود. روزایی که نبودم سرم مشغول کارای انتخاباتی پدرشوهرم بود! خوشبختانه خطر از بیخ گوشم رد شد و در نیومد! عروسی داداش هم برگزار شد و تعطیلات عید رو رفتن ماه عسل شیراز! راستی یه خبر خوش! آپارتمان خریدیم! اونقده خوشگلهههههههههههههه! تا سه چهار ماه آینده اسباب کشی میکنیم اونجا! البته مجبور شدیم ماشین رو بفروشیم! فعلا تبریزیم. مسافرت هم خبری نیست! برای همه شماها و خودم سالی پر از شادی و موفقیت آرزو میکنم امیدوارم سال جدید بهتر از سال گذشته باشه براتون فعلا بای بای سلام دلم برا همگیتون تنگ شده بود. بالاخره تلسم رو شکستم! از اخر مهر به این ور بنویسم براتون. 17 ابان که سالگرد ازدواجمون بود. یه شام دو نفره تو یکی از رستورانا که من خیلی دوسش دارم. همسری هم غافلگیرم کرده بود و یه دست لباس خوشگل زرد برام خریده بود. دستش درد نکنه چون که قرار گذاشته بودیم کادو نگیریم حسابی ذوق زده شدم. البته منم براش شیرینی مورد علاقش رو دست کرده بودم. عاشورا و تاسوعا رو تبریز بودیم. یه مدتی بود که داشتن سگ به کلم زده بود! روز قبل تاسوعا یکی از دوستام گفت که یکی از دوستاش یه سگ داره که میفروشه! رفتیم و سگه رو دیدیم از این سفیدای خوشگل! اما بیچاره فک کنم یه یه سالی حموم نرفته بود. توی بدنش پر بود از کنه! گفتیم این بدبخت بشورش گناه داره اینجوری! گفـت باشه. اما من دیدم نخیییییییر اینو بشور نیستش! یه قوطی پیدا کردیم و حیوون بیچاره رو گذاشتیم توش گفتم اینو من میبرم بشورم فردا پسش می یارم! من و همسری و داداشم و بابام سگ رو گذاشتیم حموم طبقه پایین البته به دور از چشم مامانم! چشمتون روز بد نبینه اب و تاید رو ریختن همان و اب چرک از بدن سگ جاری شدن همان! یه سه چهار باری با آب و تاید شستیم اما باز کنه هاش جدا نشدن!همسری و داداشم رفتن از دامپزشک دارو خریدن با یه آمپول! دارو رو رو بدن حیوون بیچاره ریختیم و کنه ها از بدنش جدا شدن! یه بار دیگه با شامپو وبرس مخصوص شستیم و حیوون بیچاره جون دوباره گرفت! برا التهابش دکتر آمپول داده بود که خواهرم اونو تزریق کرد. نمیدونم والله بعضیا چه طور وجدانشونن قبول میکنه اینطوری در حق حیون زبون بسته ظلم کنن! خلاصه سگ دو روز مهمون ما بود و بعد اینکه خواهرزاده هام حسابی باهاش بازی کردنو همسری هم یه چند بار برا اروم کردن صدای سگ کله سحر از خواب بیخواب شد بردیم پسش دادیم و حسابی هم به صاحبش غر زدیم! منم از هوای سگ نگه داشتن افتادم چون واقعا کار سختیه! حالا براتون بگم از گوشی جدیدم! تا این که دوم دی همین طور که خوشان خوشان تو تبریز رفتیم تا یه قدمی بزنیم سر از بازار موبایل فروشا در اوردیم و نا خواسته من یه گوشی زپرا سونی اریکسون خریدم با برنامه و کیفش 270 برام اب خورد! وقتی داشتم سیم کارتم رو در می آوردم که بدم به فروشنده اقاهه به گوشی قبلی من خندید! میبینین چه بی ادب بوده اون اقاهه!؟ یه بازی توپی هم داره این گوشی! اسمش پرنده های عصبانی هست! خیلی کیف میکنم باهاش. اهان یادم رفت بهتون بگم چی باعث شد که اصلا انگیزه عوض کردن گوشی در من بیدار بشه! شب یلدا خواهرم گوساله قربونی کرده بودن! مامان منم یه سهم از گوشت داد من و داداشم ببریم برا این دختر خانوم! داداشم منو جلو خونشون پیاده کرد. زنگشونو زدم و رفتم بالا تا قربونی بدم پدر دختره اومد بیرون اصرار و هی اصرار که بیایین تو ومن رفتم داداشم رو صدا کردم تا برا این دیدار ناگهانی بیاد بالا ! جو خیلی سنگینی بود خداییش! تو این میون موبایل من زنگ زد خواهرم بود که مثل کنه چسبیده بود و گوشی رو قطع نمیکرد برا اولین بار تو عمرم از داشتم این گوشی درب و داغون خجالت کشیدم! اما دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ! هنوزم دلم برا اون گوشیم تنگ میشه! اصلا از فردا دوباره همونو برمیدارم! تا یادم نرفته بگم که عصر جمعه 9 دی ماه بله برون داداشم بود که به سلامتی قرار عقد رو گذاشتن برا 21 بهمن ماه! بگو انشاللا! خواهرام برا تدارک مراسم عقدکنون هلاکن تو تبریز از سفره عقد بگیر تا ماشین و نمیدونم این چیزاش! منم دختر خوبی شدم و گفتم لباس نمیخرم چون یه عالمه لباس دارم که تا حالا نپوشیدمشون! بگو افرین به خودم! فعلا بای بای! یلدا پیشاپیش مبارک باشه! خیلی وقته نبودم! آخه سرم خیلی خیلی شلوغ بود. به همین زودیا برمیگردم تا براتون از این مدتی که نبودم تعریف کنم! من در صبح شنبه 30 مهرماه! اولش بگم که چهارشنبه عصر شروع کردم به تمیز کردن کابینتها و تا ساعت 1 بیدار بودم بعدش هم خوابم پرید و ساعت 4 صبح خوابم برد. پنجشنبه به خاطر اینکه جمعه مهمون داشتم ساعت 1 شب خوابیدم آخه تدارک ناهار فردا رو میدیدم. به خاطر مهمون ها جمعه زود بیدار شدم و بعد از اینکه مهمونا هم رفتن دوباره تا ساعت 1 بیدار بودم چون ریخت و پاش های مهمونی رو تمیز میکردم! میدونستم که در طول هفته وقت نمیکنم برا تمیز کاری و همه هفته خونه نامرتب میشه! و آمممما صبح شنبه! صبح از دیدن قیافه خودم تو اینه وحشت کردم! چرااااا؟ چرا نداره عزیزم! یه نگا به رزومه کاری سه روز قبلش بنداز! اما من دلم نمیخواست هفته رو اینجوری شروع کنم. حالا وضعیت ظاهری مهم نیست که! باطن رو بگو! مغزم انگاری که ورم کرده باشه داشت به کاسه سرم فشار می آورد دست و پاهام هم کرخت و بی حس بودن! به زور آماده شدم و اومدم سر کار! اصلا نمیتونستم بشینم. یاد برنامه اپرا افتادم تو ف ا ر س ی 1 ! توی این برنامه که در مورد راز خوشبختی بود یه باشگاهی رو نشون داد که از یوگای خنده برا خوب کردن حال آدما استفاده میکردن. ملت میرفتن اونجا و الکی الکی میخندیدن. منم شروع کردم به خنده های مضحک! البته نه با صدای خیلی بلند! هاهاها هو هو هو هی هی هی..... 5 دقیقه طول نکشید که حالم خوب خوب خوب شد! همونطور که خودتون هم دیدید. پس بخندیم تا دنیا به رومون بخنده! دو سه هفته بعد از کوتاه کردن موهام رنگ بادمجونی گذاشتم! همه خوششون اومده بود! تا جایی که خانوم مسن همسایه که هی برام کادو های خوشگل میداد، پا شد و برام اسپند دود کرد! از اونجایی که خیلی دماغم سر قضیه کاشان رفتن سوخته بود و از طرفی هم همسری کاشان رو ندیده بود و من شدیدا اشتیاق داشتم که یه سفر بره و حتمن کاشان و ابیانه رو ببینه؛ از رو نرفتم و برا تعطیلات اول مهر یه برنامه گذاشتیم برا تهران و کاشان! پنجشنبه اخر شهریور خوش و خرم بند و بساط رو جمع کردیم و رفتیم تبریز! مامان و بابام رو هم انداختیم تو ماشین و راهی تهرون شدیم! خوشبختانه چون زیاد دور نشده بودیم از خروجی هایی که برا کارخونه ها بود دور زدیم و برگشتیم! فلاکسمون سرجاش بود. کنار همون سماورای گنده! چون خیلی وقت بود که نرفته بودم تهران مسیر خیلی برام طولانی شد! حسابی حوصلم سر رفته بود. داداشی تو تهران داره خدمت مقدس سربازی رو به انجام میرسونه صبح روز بعد رفتیم کاشان و اول از همه تپه های باستانی سیلک رو دیدیم. بعد از خوردن ناهار تو یه باغ سنتی باغ فین و حمام فین رو دیدیم. اصلا از اون باغ با صفایی که چند سال پیش دیده بودم خبری نبود! باغ فین به وضعیت اسفباری در حال نابودی هست! همه درختای باغ تقریبا از بین رفتن و چیز زیادی ازشون نمونده! واقعا جای تاسف داره! بعد از باغ رفتیم و خانه طباطبایی ها رو دیدیم. از این خونه های تاریخی کاشان خیلی زیاد خوشم می یاد! ابیانه رو نرسیدیم که بریم و موند برا سفرای بعدی! خووووووب من برگشتم! با کلی تعریف کردنی! یکی اینکه اول شهریور تولد همسری جونم بود. به جز کادوهایی که براش خریده بودم کیک تولد رو هم خودم پختم. اولین بار بود که کیک خامه ای درست میکردم اما بازم خوب بود! راستی همسایه طبقه بالا رو هم برا تولدش دعوت کردیم. اینم کیک تولد ما. تعطیلات عید فطر رو مامان و بابا و خواهرم رفته بودن ارمنستان. من و همسری هم تصمیم گرفتیم بریم تهران و یه شب رو تهران باشیم و روز بعدش بریم کاشان! همه وسایلا رو هم جمع کردیم و خندون و مستون به راه افتادیم! به پلیس راه تبریز رسیده بودیم که یادمون افتاد تنها مدرک شناسایی که همراهمون هست کارت ملی همسری هست و هیچ چیز دیگه ایی نداریم! نمی صرفید برگردیم ارومیه و مدارک برداریم پس بی خیال رفتن شدیم! دماغم تا حالا به این شدت نسوخته بود احساس کوبیده شدن به دیوار می کردم در حد عالی. موهام شدیدا نیاز به کوتاه شدن داشت! رفتم آرایشگاه و آرایشگرم تو تبریز موهامو یه مدل فشن توپ کوپ کرد. خیلی راضی بودم از نتیجه کار! مسافرت نرفتن باعث شد که حداقل موهام یه جونی به خودشون بگیرن. فردای عید با خواهر بزرگه اینا رفتیم مهاباد و از اونجا هم اومدیم ارومیه! شب در منزل ما و صبح رفتیم مارمیشو که خواهرم اینا از اونجا خیلی خوششون اومد و برگشتنی هم از راه سرو برگشتیم به ارومیه! شام رو خوردیم و اونا برگشتن تبریز! درسته که مسافرت خودمون کنسل شد اما اینم خیلی خوب بود و خوش گذشت! جای همتون خالی!
جااااااااااااااااان؟ بدجنس خودتونین! شماها که در جریان خیلی چیزا نیستین اگه بودین بی شک بهم حق می دادین!


تو این شش هفت سالی که من موبایل دارم اولن اینکه خطم یه ایرانسل هست که اون زمون سی هزار تومن خریدمش و هیچ وقتم شمارشو عوض نکردم ! به فکر خرید خط دائمی افتادم که همسری گفت هر ماه باید صد و پنجاه قبض موبایل هم رو قبضای دیگه بدی! راستم میگفت! من تلفن کافیه که فقط گیرم بیافته! پدرشو در می یارم!
گوشی موبایل من تو این مدت همیشه 1100 بود! نخند! با شما هم هستم!
راستش از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون داداش بزرگ ما یه چند وقتی بود که با مربی مهمد کودک خواهر زادم به واسطه خواهرم آشنا شده بودن و باهم صحبت میکرن به قصد کار خیر! بگو مبارکه!







تو پلیس راه زنجان وقتی داشتیم ابجوش میگرفتیم همسر خجسته فلاکس رو جا گذاشته بود!
تازه حرکت کرده بودیم که به بابام گفتم فلاکس رو بده من عقب نگه دارم. گفت مگه فلاکس اون عقب نیست؟ منو میگیییییییییی
پدر زن عاشق داماد خواست تقصیر رو بندازه گردن من و بگه که فلاکس دست تو بود! اما من جا خالی دادم و موفق نشد!
به محض رسیدن رفتیم و اول داداشی رو دیدیم!

